خرید بک لینک
گاهی فکر میکنم چه خوب که آدم تنهاست. چه خوب که آدم را تنها میگذارند. یک جایی میگذارندت زیر آفتاب یا تووی باد در سکوت و میروند. بعد تو میمانی و فهمیدن اینکه وقتی آخرش تنهایی این همه بالا و پایین و چپ و راست دویدن را برای چه میخواهی. بعد آرام در همان سکوت سعی میکنی مفصلها را بچرخانی و سعی کنی تکانی بخوری. بلند میشوی تنهایی جارو برقی میکشی به خانه. گردگیری میکنی. لباسها را با لباسشویی یک کیلویی در چندین مرحله میشویی. چیزها را مرتب میکنی. بعد نگاه میکنی ببینی چه بخری چه بپزی. تا دوباره سر و کلهها پیدا شود و امیدوار باشی تکرار روزهای پیش نباشی.نزدیک ۵۰ روز از سکوتم در جواب «واقعا بسه» گذشته است. عادت نکردهام. و گاهی دلم زیادی اذیتم میکند ولی نگاهش میکنم میگویم دوام بیاور ، خودت خواستی بزرگ شوی. او هم سرش را میاندازد پایین و زانوهاش را جمع میکند تووی شکمش و سر را میگذارد روی زانوهاش، بیهیچ حرفی.بعد از سالها اتفاقی آهنگ بوی پیراهن یوسف روی تکرار است. شب بخیر

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 17:18

صفحه بندی